چشم هایی که خشک شد و خفه شدن و منتظر موندن . و به جز اینا، قرتی بازی های دیگه ای به من نمیاد. الان ، هیچ کلمه ای پیدا نمیکنم که بتونم سرد بودنمو نسبت به همه چیز نشون بدم . هیچ چیز مهم نیست ، و همه چیز پوزخند داره !
برچسب:
نویسنده: رضا احمدپور
« نمیشه یه روز صبح یا بعدازظهر یا آخر شب...، نمیشه یه بار همون موقعی که دارم تصورت می کنم که یعنی الان خوابی یا بیداری یا سرکاری یا خونه ای یا داری مثلا چه آهنگی گوش میدی...، نمیشه یه بار یهویی...؟؟ »
برچسب:
نویسنده: رضا احمدپور
I hate you
I love you
I hate that I love you
You want her
You need her
And I'll never be her
برچسب:
نویسنده: رضا احمدپور
به قدری دیوانه شدم که کلا همه تویی! هر صدایی که معمولی نیست شبیه توعه . خندیدنِ یکی ، مدل کفشای یکی یا اینکه یکی مث تو دستشو یهو می بره تو موهاش . مهم نیس که کسی نمی فهمه تو چقد همه جا هستی ، هر صدایی ، هر نگاهی ،همه ی آدما باید یه جوری یه نشونه از تو رو داشته باشن که من بتونم بعدش زنده گی کنم !
برچسب:
نویسنده: رضا احمدپور
تویِ زندگی بعدیم ، یه عالمه آبرنگ و یه مزرعه ی رُز داشته باشم . یه دخترِ پنج ساله داشته باشم که موهاشو ببافم . نزدیکِ دریا زندگی کنم و تویِ بغلِ تو بمیرم .
برچسب:
نویسنده: رضا احمدپور
تو زندگی من ، تو همیشه کسی بودی ک می فهمیدی بوی وحشی چه جور بوییه ، یا تنها کسی که فرق کاکتوسای کلاه دارو با بالن دار می فهمید . دیشب بارون میومد ، بوی خاک داشت از در و دیوارِ مغزم بالا میرفت و قلبم اینقد آروم میزد که حس کردم به طورِ خیلی یواشی می خوام بمیرم . همه جا خیلی بنفش بود . تو نبودی و هیچ کس نمی فهمید.
برچسب:
نویسنده: رضا احمدپور
« دور نگه داشتن ِ چیزی، توهمی بیشتر نیست از امنیت ِ داشتنش؛ ولی می ترسم ببینمش و اونم تموم شه و دیگه نداشته باشمش. »
برچسب:
نویسنده: رضا احمدپور
من ... بی تو چیزی نیستم ... جز ... پرده ی بی آفتاب ... جز ... رخت خواب ِ کهنه و لیوان آب و قرص خواب ... من ... بی تو نیستم جز ... خونه ی بی پنجره ... جز ... آدمی که غربتش از مرگ طولانی تره ... من ... بی تو نیستم جز ... چند تا ابر بی قرار ... من ... بی تو نیستم جز ... آه جز گرد و غبار ...
برچسب:
نویسنده: رضا احمدپور
رد شدن از من برای رسیدن به یه نفرِ دیگه ، مُردن من برای احیا کردنِ یه نفرِ دیگه ، له شدنِ من برای یه نفرِ دیگه ... رسالتِ من برای آشنایی با تو بوده انگار . از اول من و داشتی که به یه نفرِ دیگه برسی و من ... یکی دیگه از رسالتامم احمق بودنِ بیش از حده!
برچسب:
نویسنده: رضا احمدپور
واقعا نمی ترسیدم که بمیرم . اگه تردیدی هم هست ، فقط به خاطرِ اینه که آدمِ خوبی نبودم هیچ وقت ، چون باید جوابِ بد بودنامو بدم و جوابی ندارم براش . هیچ چیزی تویِ دنیا نبود که بخواد منو نگه داره . هیچ کسی . من به هیچ کس وابسته نبودم و برای هیچ کسی هم مهم نبودم و نیستم . تولدِ منو کسی تو ذهنش نگه نمی داره یا برای موندنِ من هیچ کسی تلاش نمی کنه ... باید برم یه جایِ دورِ دور ، جایی که عطرِ رُز باشه ، بارون باشه ، خدا باشه ، گریه کنم و زمین بغلم کنه.
برچسب:
نویسنده: رضا احمدپور